محرمانه

سلام 

روز اول پاییز 93 هستش

پاییز عمر من هم در بهار جوانی رخ داد

خیلی زود پیر شدم

البته دنیا همینه...

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393برچسب:,ساعت 18:7 توسط فواد|

ostad%20%5BAloneBoy.com%5D%20shahriar4 افسانه ی عمرم آورد خواب

افسانه ی عمرم آورد خواب
عمری که نبود، خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران
امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق جوانی ام چه پرسی
من دسته گلی بر آب دیدم

نوشته شده در شنبه 9 فروردين 1393برچسب:,ساعت 1:15 توسط فواد|

ostad%20%5BAloneBoy.com%5D%20shahriar4 افسانه ی عمرم آورد خواب

افسانه ی عمرم آورد خواب
عمری که نبود، خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران
امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق جوانی ام چه پرسی
من دسته گلی بر آب دیدم

نوشته شده در شنبه 9 فروردين 1393برچسب:,ساعت 1:15 توسط فواد|

زينب كبرى (س) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص) رسيد. رسول خدا (ص) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س) آمد و به دختر خود فاطمه (س) فرمود:

((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).

فاطمه (س) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟!

 

رسول خدا (ص) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).

در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س) فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).(1)

 

نامگذارى زينب از طرف خداوند

هنگامى كه زينب (س) متولد شد، مادرش حضرت زهرا (س) او را نزد پدرش اميرالمؤ منين (ع) آورده و گفت : اين نوزاد را نامگذارى كنيد! حضرت فرمود: من از رسول خدا جلو نمى افتم .

در اين ايام حضرت رسول اكرم (ص) در مسافرت بود. پس از مراجعت از سفر، اميرالمؤ منين على (ع) به آن حضرت عرض كرد: نامى را براى نوزاد انتخاب كنيد. رسول خدا (ص) فرمود: من بر پروردگارم سبقت نمى گيرم .

در اين هنگام جبرئيل (ع) فرود آمده و سلام خداوند را به پيامبر(ص) ابلاغ كرده و گفت :

نام اين نوزاد را ((زينب )) بگذاريد! خداوند بزرگ اين نام را براى او بر برگزيده است .

بعد مصايب و مشكلاتى را كه بر آن حضرت وارد خواهد شد، بازگو كرد. پيامبر اكرم (ص) گريست و فرمود: هر كس بر اين دختر بگريد، همانند كسى است كه بر برادرانش حسن و حسين گريسته باشد.(5)

پاورقي

1- خطابه زينب كبرى (س) پشتوانه انقالب امام حسين (ع) صفحات 55 - 57 اثر دانشمند محترم محمد مقيمى از انتشارات سعدى ، به نقل از طراز المذهب ، ص 32 و 22.

5- فاطمه زهرا (س) دل پيامبر، ص 854

نوشته شده در پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:,ساعت 10:48 توسط فواد|

میلاد بر برکت امام رضا علیه السلام مبارک هست،انشالله ما هم چیزی از این تبرک نصیبمون بشه

نوشته شده در دو شنبه 25 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:35 توسط فواد|

سالروز شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت باد

یا امام هادی دعا کنید امسال بریم کربلا.......

نوشته شده در سه شنبه 24 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت 18:40 توسط فواد|

سلام
ببخشید دیر پست میزارم


امروز ششم اسفند نود ویک ،مصادف با سالروز شهادت شهید حمید باکری ،برادر شهید مهدی باکری هست
باکری ها سه تا داداش بودند ،که هرسه شون شهید شدند،
             

علی و مهدی و حمید

 

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، گرچه برادران باکری را باید افتخار آذربایجان دانست اما بی شک آنان ستارگان درخشان تاریخ تشیع هستند . این سه برادر ، بدون هر گونه تعلقات قومی ، قبیله ای و گروهی و گروهکی ، تمام هستی خود را در طبق اخلاص نهادند و به عشق حضرت حیدر (صلوات الله علیه) پای در میادین خون و آتش گذاشتند ، در حالی که از همان گام نخستین یقین داشتند عاقبتی جز شهادت در پیش رو ندارند.
 

برادران باکری هیچ کدام جنازه هاشون برنگشت از برادر بزگ علی گرفته که به دست ساواک شهید و جنازش تحویل داده نشد تا حمید در عملیات جنازه اش رو نتونستن برگردونن عقب و خود مهدی هم که جنازشافتاد داخل آب , آخه بعضی از شهدا از خدا خواستن که جنازشون پیدا نشه تا حتی از زمین دنیا جایی برای خود نخوان(خوشبحالتان)
در عملیات، در هنگامی که برادر مهدی باکری (حمید باکری) به درجه شهادت نائل می آید
به مهدی باکری می گویند: لااقل جنازه داداشتو برگردون عقب ، میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم ؟
 

نوشته شده در یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:,ساعت 20:51 توسط فواد|

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله

 

نوشته شده در شنبه 4 آذر 1391برچسب:,ساعت 7:3 توسط فواد|

سلام

 السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنایک

ز دور دست دوباره سواران میآیند

که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا میآورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چونان که برید به مذبح چاقویش

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده بازویش

طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

فاضل نظری

واقعا امام حسین کشتی نجات اند، واقعا کسایی که راه رو گم کردند تو این دهه میتونن راه رو پیدا کنن، من که شب روضه حر کلی حال کردم این شبارو از دست ندید اگه دلتون صاف شد ما رو هم دعا کنید

یا علی

نوشته شده در جمعه 3 آذر 1391برچسب:,ساعت 10:2 توسط فواد|

سلام دیگه می خوام پسرخوبی باشم دیگه میخوام گذشته رو تکرار نکنم دیگه نمیخوام شرمنده آقا مهدی باکری باشم حالا که محرم امام حسین تو راهه دیگه میخوام عبد خوبی باشم تو این دل شب از خانم فاطمه زهرا کمک می طلبم خدایا هیچ وقت منو به حال خودم رها نکن, من خیلی ضعیفم, خودت هوای ما رو داشته باش ای نا محدود بی بعد

نوشته شده در دو شنبه 15 آبان 1391برچسب:,ساعت 1:35 توسط فواد|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->
Design By : Pars Skin